جمعه ۳۰ آوریل ۲۰۱۰

اول ماه می

اول ماه می روز همبستگی کارگران و همه مزدکاران جهان گرامی باد.

زنده باد همبستگی طبقاتی مزدکاران

HAPPY INTERNATIONAL WORKER'S DAY

VIVA SOLIDARITY OF WORKING CLASS

سال 1389
YEAR 2010




پنجشنبه ۲۵ مارس ۲۰۱۰

سلامی دوباره


خود من هم اینطور تصور می کنم که آدم وقتی ظاهر این وبلاگ را می بیند و حتی مطالب آن را می خواند، اینطور می اندیشد که نویسنده آن آدم سرخوشی است که گویی هیچ غم و غصه ای در این دنیا ندارد. اما اشکال کار حداقل در مورد شخص من دقیقاً همین جاست که وقتی شاد و سرحال هستم حوصله وذوق نوشتن یادداشتهای شخصی را دارم و وقتی غم و غصه دارم و یا تحت فشار روحی هستم، حتی حوصله نوشتن این گونه یادداشت ها را هم ندارم.
امروز هم با اینکه کمابیش در همان وضعیت روحی نه چندان شاد به سر می برم ، تصمیم گرفتم حداقل برای توضیح همین مطلب هم که شده چند خطی بنویسم و در این وبلاگ بگذارم.
یادداشت هایی که سال گذشته و تقریباً در همین روزها می نوشتم، در حال و هوای دیگر نوشته می شد که سرشار بود از امید، شادابی و عشق به زندگی. تو گویی از همان زمان پیروزی جبهه امید و زندگی را در انتخابات آتی جشن گرفته بودم. مدتی را هم که تا زمان انتخابات چیزی ننوشتم نه از سر بی حوصلگی یا نا امیدی بلکه واقعاً از کمی وقت بود. همان وقتی که بیشتر آن صرف چیزهای ارزشمند می شد.
بلافاصله بعد از انتخابات من هم مانند کثیری از مردم هم میهنم بهت زده شدم. انگار که یک لگن بزرگ پر از آب یخ را به صورت ناگهانی رویم خالی کردند. تا به خود بیایم و بدانم که در چه زمانه ای زندگی میکنیم.
از آن پس تا آن جا که در توانم بود تلاش کردم در کنار مردم خوب و دوست داشتنی سرزمینم باشم. در خیابان یا در کنج خانه فرقی نداشت. قلبم به هر حال با مردم بود. چند باری هم در خفا و حتی یکی دو بار در حضور دیگران گریستم. کاملاً یادم می آید که مشخصاً بعد از خواندن شعری که برای ندا سروده شده بود، با دیدن عکسی از سهراب و مادرش و خواندن شرحی از آنچه بر ترانه رفته بود، با صدای بلند گریه کردم. بعد از با خبر شدن از ماجرای محسن روح الامینی، آن قدر حساس شده بودم که به جا و بیجا با هواداران صادق یا دوروی آقایان که در اطراف من کم هم نیستند، درگیر مشاجره می شدم.
همین جا اضافه کنم که منظورم از دورویان چه کسانی هستند. منظور کسانی هستند که خود را در ظاهر مخالف نشان می دهند ولی با انجام رفتار ها و حرکات مشمئز کننده می خواهند دیگران را متقاعد کنند که مخالفان و معترضان آدم های بدون مسئولیت و ناهنجاری هستند. شاید مقاصد دیگری مثل جمع آوری اطلاعات واین جور اهداف و وظایف هم داشته باشند. به هر حال این نکته که در اینجا بدان اشاره کردم در اطراف من بسیار به چشم می خورد و امیدوارم کسانی که این یادداشت را می خوانند بصورت جدی در این مورد تفکر کنند. برخی اقدامات مشکوک افراد تازه خارج شده از ایران که درست قبل از خروج در بازداشت بوده اند را هم می توان از این منظر ارزیابی کرد. بخصوص کسانی که سر از ملاقات با مقامات بلند پایه اسرائیلی در آورده اند.
به هر حال دغدغه زندانیان راهم داشتم و نگران مصاحبه های آنچنانی که برای من خاطرات بسیار تلخ و دردناکی را زنده می کند. کمی هم شرمنده که من بیرون و آنها درون. اما کسانی که دقیقاً با وضعیت زندگی من از نزدیک آشنایی دارند می دانند که در تمام سالهای گذشته من در چنان محیطی قرار داشته ام که دست کمی از بازداشت، حداقل خانگی نداشته است. و دست بسیاری از نزدیکانم نیز درد نکند که از نظر نوازش و نواختن هم چندان کم نگذاشتند. امیدوارم که که این مسائل که پیچیدگی خاصی هم دارد، روزی برای تاریخ هم که شده و برای جلوگیری از تکرار شرایط مشابه برای دیگران روشن شود. و اعدام ها که در هر شرایطی جانگزاست.
تاریخ از سر آنان نگذرد که امید را و حتی عشق ورزیدن را از آدمیان می گیرند و از آنان دریغ می کنند. شاید من دیگر آن شادابی سال قبل را نداشته باشم ولی امید در دلم خشک نشده است و تصمیم راسخی هم همچنان برای صبر و استقامت در من باقی است و تا زمانی که نفس می کشم در من زنده خواهد بود.

دوشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۰

شادباش

شکفته شدن اندام طبیعت در حریر سبز بهار را به همه دوستانم شادباش می گویم.
فرخنده نوروز
منوچهر خاکی
24/12/1388

پنجشنبه ۹ آوریل ۲۰۰۹

20 فروردین 88

سه شنبه گذشته افشین زنگ زد. افشین از همکارهای قدیمی در شرکت آلستومه. مدت ها با هم همکار بودیم. کلی در مورد خاطراتمون و دوره ها و مسافرت هایی که با بچه های آلستوم داشتیم صحبت کردیم. بعدش هم من کلی در مورد این مسئله فکر کردم. فکر کردم توی دوره ها و مسافرت های ما چقدر همه اعم از زن و مرد با هم راحت بودند. بدون اینکه مسئله خاصی پیش بیاد. همه با هم مثل خواهر و برادر بودند. اینقدر این مسئله بدیهی بود که اصلاً کسی در موردش فکر یا صحبت نمی کرد. همه چه زن و چه مرد مثل زمانی که در خونه خودشون بودن لباس می پوشیدن و هیچ کس هم معذب یا ناراحت نبود. خلاصه چقدر تو این دوره ها خوش می گذشت. افشین یک ویلا کنار دریا خریده و از من می خواست که اگر با بچه های سابق برنامه گذاشت من هم با هاشون برم. من هم بعد از مدت ها قبول کردم که به یک مسافرت دسته جمعی برم. حالا هنوز تاریخش معلوم نیست ولی قرارشد تاریخ سفرشون که معلوم شد به من هم خبر بده. خلاصه بعد از تلفن افشین من کلی راجع به این موضوع فکر کردم که بسیاری از مسائل که برای من جزء اصول بدیهی شده بود و مدت ها بود به آن ها دیگر فکر نمی کردم، اخیراً دوباره باید در باره اش فکر و صحبت کنم. البته فکر کردن راجع به هر چیزی خوب است ولی بعضی مواقع توضیح دادن چند باره مسائل ابتدائی و بدیهی فرساینده می شه. چند وقت پیش برای اولین بار مجبور شدم به کسی توضیح بدم که زن و مردی که با هم دست می دهند، در لحظه دست دادن هیچ احساس جنسی نسبت به هم ندارند. اگر هم داشته باشند، لزوماً ربطی به قضیه دست دادن نداره.
حامد دیروز فیلم کوتاهی رو که از بی بی سی فارسی روی فلش سيو کرده بود به من نشون داد. در مورد قبائل ابتدائی بود که در حواشی جنگل توی آمریکا زندگی میکردن. یک خبر نگار بی بی سی برای تهیه گزارش به میون اون ها رفته بود و مدتی با آنها زندگی کرده بود. نکته جالبی که برای من وجود داشت، این بود که مردها و زن های آن قبیله تقریباً همیشه لخت بودند و مثلاً اصلاً هیچ زنی به فکر پوشاندن سینه های خود نبود. در این وضعیت زن و مرد خیلی راحت و عادی در کنار هم کار و زندگی می کردند. نکته جالب تر و مهم تر قضیه این بود که این مسئله آن قدر طبیعی تلقی می شد که دیدن سینه زنان برای هیچ یک از مردان قبیله، خبرنگار بی بی سی و حتی تماشاگر فیلم مستند به هیچ وجه جنبه تحریک آمیز نداشت و همه کاملاً به صورت عادی و طبیعی با مسئله برخورد می کردند.
دیشب شهناز خواهرم چند تائی مهمان دعوت کرده بود قهوه خانه سنتی آذری توی میدون راه آهن. از من هم خواست که بروم. جای قشنگی بود؛ شام و موزیک سنتی زنده هم داشت. در ضمن علاوه بر خونواده خودش، فرهاد دوست و همبازی دوران کودکی ام (درضمن برادر شوهر خواهرم هم هست)،که بیش از سی سال هست آمریکا زندگی میکنه با دوست دختر جوون و تازه اش و دو تا از دختر دائی هام به همراه شوهر هاشون و چند نفر دیگه هم بودن. شب خوبی بود؛ تا ساعت دوازده گفتیم و خندیدیم و موزیک گوش کردیم.

پنجشنبه ۲ آوریل ۲۰۰۹

سیزدهم فروردین 1388

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آنرا
خیام

از دیروز تصمیم گرفتم که نوشتن یادداشت های روزانه را متوقف کنم. به نظرم خیلی آبکی شده بود. بنابر این تصمیم گرفتم که تا مطلبی، عکسی، درد دلی ، گله و شکایتی، فکری یا دل خوشی برای نوشتن و خلاصه مطلب جالبی نداشته باشم، چیزی پست نکنم. در ضمن از پس فردا باید شرکت بروم و وقت کافی هم نخواهم داشت. به هر حال امروز، سیزدهم فروردین، ما برای سیزده بدر جائی نرفتیم. یعنی کسی برنامه ای اعلام نکرد. البته هوا هم هنوز مناسب پیک نیک رفتن نشده. امروز آفتابی ولی کماکان کمی سرد بود. من هم کمی سرما خورده ام و آب ریزش از بینی، کمی هم سر درد داشتم. خلاصه حال و حوصله بیرون رفتن نداشتم. راستی تا یادم نرفته بگویم که به نظر من عدد سیزده اصلاً نحس نیست خیلی هم عدد خوبی است ولی در هر صورت من پیک نیک رفتن و در قلب طبیعت اتراق کردن و ارج گذاشتن به محیط زیست را دوست دارم.

........
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر.
لیکن هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی است،
کاشکی آینه ای بود درون بین، که در او،
خویش را میدیدیم.
آنچه پنهان بود از آینه ها، می دیدیم.
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد،
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن.
پیک پیروزی و امید شدن.

شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دل های دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته بجاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

ژاله اصفهانی

سه‌شنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۹

یازدهم فروردین 88

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست.
می به خمخانه به جوش آمد و ، می باید خواست!
نوبت زهد فروشان گرانجان بگذشت.
وقت شادی و طرب کردن رندان برخاست.
حافظ

امروز ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدار شدم. از پنجره که به بیرون نگاه کردم از تعجب شاخ درآوردم داشت برف شدیدی می آمد و زمین هم کاملاً سفید شده بود.چند شب گذشته جائی نرفتیم و من به وبلاگ ها پرداختم. یک کم هم مطالعه کردم. فکر نمی کنم با وب کم می شد از آن صحنه عکس گرفت ولی کاش امتحان کرده بودم. به هر حال الآن دیگه خبری از برف نیست. هوا صاف شده و برف های روی زمین هم آب شده اند.
دیشب یکی دیگه از داستان های قدیمی رو توی بلاگ داستان گذاشتم.

ای عطر ریخته
عطر گریخته
دل عطردان خالی و پر انتظار تست
غم یادگار تست.

سیاوش کسرایی

دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹

ده فروردین 88

گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر دهر مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
خیام

امروز رفتم تجریش چند تا کار کوچولو مثل باطری انداختن به ساعت مچی و از این جور کارها داشتم انجام دادم. یک مقدار هم پیاده روی کردم و قدم زدم. هوا خوب بود و من از قدم زدن لذت بردم. باید کم کم خودم را برای رفتن سر کار آماده کنم. بدجوری به تنبلی تعطیلات عادت کرده ام. از شنبه دیگر باید صبح زود بلند شوم و سر کار بروم. توی شرکت اخبار راهم بهتر دنبال خواهم کرد. چون هر روز روزنامه روی میزم است و بحث و صحبت سیاسی هم با مهندس ز. دایر است. اینترنت پر سرعت هم داریم. فعلاً وقت هم داریم چون شرکت پروژه جدی ندارد و تا آن موقع وقت برای صحبت و دنبال کردن اخبار هست. اما نداشتن پروژه نگرانم می کند. ممکن است کارم را از دست بدهم. تازه اگر به دلیل چیز های دیگه این اتفاق نیفتد. در این صورت نمی دانم چه باید بکنم. امیدوارم که این اتفاق نیفتد.

دور از آنانی
که نمی دانی و می دانم،
دور از آنانی کز آنانم،
به که من در جنگل سر سبز چشمانت
بی نشان مانم.
جنگلی بود و جهانی داشت:
در جهانش «ابر و باد و ماه وخورشید و فلک در کار».
من یکی از شاخه ها بودم،
در میان شاخه های دیگر جنگل؛
و آرزویم، و آرزومان که: بخندد مهر
و بگرید ابر،
کاین ببارد وان بیفشاند
نقد خود را بر سر جنگل.

این زمان، اما،
دور از آن جنگل
برگیم آویخته در باد،
برگیم، اما نه بر شاخی،
برگیم، اما چو باد آزاد.
این زمان دیگر
هیچ و هرگز گو نگرید ابر،
هیچ و هرگز گو نخندد مهر؛
سبز ها گو زرد،
زرد ها بر باد.
...............
اسماعیل خویی

یکشنبه ۲۹ مارس ۲۰۰۹

نهم فروردین 1388

تا راه قلندری نپوئی نشود
رخساره به خون دل نشوئی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگوئی نشود
خیام

دیشب خونه پدرام، برادرزاده ام و مهتاب همسرش بودیم. مثل جاهای دیگه، البته یک کمی مفصل تر؛ پذیرائی کامل بود. بقیه برنامه ها هم مطابق معمول؛ گرچه به دلیل باخت تیم ملی در مقابل عربستان و دمغ بودن عده ای بعضی از برنامه ها دیرتر شروع شد. به جای ل.د.و. اپتایزر اسکاتلندی سرو شد. خلاصه خوش گذشت جای همگی خالی بود.
امروز هم آموزش دانش سیاسی رو ادامه دادم و فصل دهم، تحولات سیاسی، رو تموم کردم. دوست دارم یک قسمت از این فصل رو نقل کنم:
"تروتسکی گفته است که نارضایتی توده ای مثل بخار است و رهبری و سازماندهی مثل ماشین. گرچه بدون بخار ماشین بخار به حرکت در نمی آید، اما بدون وجود ماشین و دیگ نیز بخار به هوا می رود.
امروز هوا خوب بود ولی من بیرون نرفتم. عصر روی عکس ها کار کردم و باز یک سری عکس توی وبلاگ عکس گذاشتم. امشب باز هم می خوام روی وبلاگ ها کارکنم. امشب جایی نمی رویم و من حسابی وقت برای این کارها دارم.

بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد،
غنچه ی سرخ فروبسته ی دل باز شود.
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،
روزگاری که بسر آمده، آغاز شود.
روزگار دگری هست و بهاران دگر.
ژاله اصفهانی

شنبه ۲۸ مارس ۲۰۰۹

هشتم فروردین 1388


ای عشق! همه بهانه از تست
من خامشم، این ترانه از تست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه شبانه از تست
من انده خویش را ندانم
این گریه بی بهانه از تست
ه.الف.سایه

دلم می خواد مبنای همه چیز ها رو عشق بگذارم. نفرت دیگه بسه. من می خوام با عشق آغاز کنم. عشق به نیکی به جای نفرت از بدی.عشق به زیبایی به جای نفرت از زشتی. عشق به پاکی، عشق به دانش، عشق به آزادی، عشق به عدالت، عشق به صلح و خلاصه عشق به همه چیز های خوب دنیا به جای نفرت از پلشتی ها. دلم می خواد اینجور فکر کنم که با عشق می تونیم بدی ها رو از رو ببریم و خوبی رو حاکم کنیم. بهار زمان عشق ورزی است. آدم نفرت رو از یاد می بره و دوست داره به عشق فکر کنه. با وجود اونکه خیلی از بد ترین اتفاقات برای ما در همین بهار رخ داده.
دیشب خانه خواهرم بودیم. همه برنامه ها مثل جاهای دیگه برقرار بود و جوان ها هم سنگ تموم گذاشتند. پذیرایی کامل بود. جای شما خالی. دست گل خواهرم درد نکنه.
بالاخره طلسم کتاب خوندن من هم شکسته شد و من امروز دوباره کتاب آموزش دانش سیاسی دکتر بشیریه رو دست گرفتم. فصل نهم مربوط به نظام های سیاسی رو هم تموم کردم. امشب هم قرار است خونه پدرام، برادر زادم بریم.

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
حافظ

جمعه ۲۷ مارس ۲۰۰۹

هفتم فروردین 1388


دیشب هم رفته بودیم دیدن برادر سومی. جوون ها خودشونو کشتند؛ بسکه رقصیدن. فضا پر از سر وصدا و موزیک بود. ل.د.و. و شام مختصری هم دادند. پرفکت بود دستشان درد نکنه. نسیم برادر زاده ام یک عکس از من و مادرم انداخت که توی وبلاگ می ذارم. امشب هم قراره بریم خانه خواهر کوچکم. امروز هم نتو نستم کتاب بخونم. باز رفتم یک مقدار خرید خونه که مونده بود کردم. هوا آفتابیه ولی هنوز بهاری نشده. هنوز هم هوای بیرون کمی سرده. چند تا از عکس های خودم رو که پهلوی برادر هام بود گرفتم تا به تدریج توی وبلاگ عکس بذارم.

رقص ایرانی


چو گل های سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بپاخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و وا کن
دو پا بر هم زن، پایی رها کن
بپر، پرواز کن، دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز!
بپرداز!
چو رقص سایه ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو.
.......
.......
.......
سیاوش کسرایی

پنجشنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۹

ششم فروردین 1388

یک جرعه می کهن زملکی نو به==وز هرچه نه می طریق بیرون شو به==در دست به از تخت فریدون صد بار==خشت سر خم ز تاج کیخسرو به===عمر خیام===

رفتم بیرون یک کم خرید خانه داشتم انجام دادم. حسابی توی این تعطیلات نوروزی دارم یللی تللی می کنم برای خودم. صبح تا ساعت ده و نیم خوابیده بودم. البته به ساعت جدید. توی این تعطیلات نه کتاب خوندم و نه درست و حسابی اخبار را دنبال کردم. کتاب" آموزش دانش سیاسی" دکتر بشیریه را برای دومین بار قبل از عید دست گرفته بودم به همراه کتاب آزادی فرد و قدرت دولت محمود صناعی. (کمی تالیف و بیشتر ترجمه قسمت هایی از آثار تماس هابز، جان لاک و جان استوارت میل) توی تعطیلات هیچ کدام را ادامه ندادم. حال کم کم باید به خودم بیام وگرنه همینطور عادت می کنم.
دیشب خانه برادر دومی ام بودیم. ل.د.و. بود اما چون جوون ها زیاد نبودن خبری از موزیک و دنس نبود. کمی گفتیم و خندیدیم کمی خاطرات گفتیم؛ گریزی هم من به تاریخ زدم. شب خوبی بود. بدون افکار پریشان در صبح فرداش. جای شما خالی بود. امروز حسابی آفتاب شده. دیروز در فیس بوک ثبت نام کردم. و کلی از فامیلامونو اون جا پیدا کردم.
برخیزم و زندگی ز سر گیرم===وین رنج دل از میانه برگیرم===باران شوم و به کوه و در بارم===اخگر شوم و به خشک و تر گیرم===بهار

چهارشنبه ۲۵ مارس ۲۰۰۹

پنجم فروردین 1388




امروز دوباره رفتم بیرون قدم زدم و چند تا عکس گرفت. یکی دو تاش رو توی وبلاگ می گذارم. زیاد نمی شه عکس گذاشت. چون سنگین می شه. هوا نیمه ابری است و باد سردی هم می آمد. امروز نگران شدم گفتم نکنه این یادداشت های روزانه من شبیه گزارش های هواشناسی شود. به هر حال هوای تهران این روز ها خیلی متغیر است. دیروز جایی نرفتیم. باز هم در خانه به وبلاگ ها ور می رفتم. یک وبلاگ جدید هم درست کردم برای مقالات. همون مقالاتی رو که در وبلاگ چپ دمکرات و با نام شاهین درویش گذاشته بودم می خواهم از اول با نام خودم توی این وبلاگ بگذارم. البته آرام آرام و به تدریج این کار را خواهم کرد. لینکش همین جا هست.


این عکس ها هم کار را رحت تر کرده ما را هم تنبل کرده. عکس را می گذاریم و خودمان را راحت می کردیم. حالا بیچاره ها سعدی و حافظ اگه می خواستن وبلاگ بنویسن حالا به جای این عکس ها مجبور بودن جزء جزء محیط و طبیعت اطرافشون رو شرح بدن. ما به جای همه اون کاره فقط عکس میگذاریم. نمی دانم فرمت این یکی وبلاگ من چه جوریه که من شعر نمی تونم توش بذارم همه رو بد جوری به هم میچسبونه و حتی پاراگراف ها را هم نیگذاره از هم جدا بشند چه رسد به مصرع های شعر. به خاطر همین نمی تونم این جا شعر بگذارم – مگر یکی دو تا بیت از رباعی های خیام که گذاشتم و با انواع لطائف الحیل مصرع هاشو از هم سوا کردم- به هر حال اگه می شد دلم می خواست یک شعر ازحافظ رو هم بگذارم.


این هم یک غزل از حافظ:
سحر گاهان که مخمور شبانه،
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را رهتوشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه ئی داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
زساقی کمان ابرو شنیدم
که:"- ای تیر ملامت را نشانه!
"نبندی زین میان طرفی کمر وار
"اگر خود را ببینی در میانه.
"برو این دام بر مرغ دگر نه
"که عنقا را بلند است آشیانه.
"ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛
"خیال آب و گل، در ره، بهانه.
"که بندد طرف وصل از حسن ماهی
که با خود عشق ورزد جاودانه؟"

وجود ما معمائی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه.
بده کشتی می، تا خوش برآئیم
از این دریای نا پیدا کرانه!

سه‌شنبه ۲۴ مارس ۲۰۰۹

چهارم فروردین 1388

گردون ز زمین هیچ گلی بر نارد==========کش نشکند و هم به زمین نسپارد
عمر خیام

باز دوباره امروز هوا ابری شد. دیشب خانه برادرم بودیم. خوش گذشت. هیچ خبری هم از افر مشانت نبود. لو دو وی بود و گفت و شنود، جوان ها هم طبق معمول مشغول موزیک و دنس.
آخر شب موقع خداحافظی دوباره صحبت سیاست و خطر هاش شد. یعنی یکی از برادر زاده هام پرسید. نمی دانم سئوال خودش بود یا سئوال دیگری؛ گفتم : عجب سئوالی می کنی خوب معلوم است که سیاست خطر دارد. به خصوص اگر در چارچوب هژمونیک حاکم نباشی. اما تازه اگر هم در حاکمیت باشی باز احتمال ترور هست. و این درعین حال اصلاً بستگی به اینکه آدم چه طرز تفکری داشته باشد ندارد. در ضمن مگر زندگی خطر ندارد. مگر از خیابان رد شدن خطر ندارد؟ احتمال این وجود دارد که یک راننده مست یا اکس زده یا خواب آلود بزند و آدم رو از هستی ساقط کند. حتی توی خواب هم احتمال سکته وجود دارد. پس انسان نباید بخوابد چون ریسک دارد؟! این سئوال ها بعضاً بوی تهدید هم دارند و من درست نمی دانم از کجا آب می خورد. البته احتمال هم دارد که کاملاً از روی حسن نیت باشد ولی این نیت های حسنه نمی دانم چرا آن وقت ها که من زیاد درگیر مسائل سیاسی نبودم، فعال نبود و نمی دانم چرا آن وقت ها هم که من درگیر کار و زندگی معمولی بودم، نمی گذاشت آب خوش از گلویم پایین برود. حالا این جور وقت ها همه دلسوز می شوند. انشاله که خیر است و همه جز نیت خیر هیچ ندارند. به هر حال پذیرایی خوبی از ما شد و در مجموع شب خوبی سپری کردیم.

دوشنبه ۲۳ مارس ۲۰۰۹

سوم فروردین



بالاخره آفتاب شد. هوا تازه بهاری شده، هنوز هم کمی سرده ولی از دیروز خیلی بهتره. گل ها هم دارند باز می شن ولی هنوز از بلبل خبری نیست و اصلاً گل با پرستو همسفر نیست. به هر حال باید امیدوار بود که خود بهار به فروردین ما هم فرخندگی ببخشد.
رفتم از خونه بیرون کمی هوا بخورم و قدم بزنم چند تا هم عکس گرفتم که با شما شریک می شم. خوابیده بودم روی چمن که از گل ها عکس بگیرم؛ کسی از پشت سر داد زد چکار میکنی؟ عکسم را گرفتم و برگشتم دیدم ماشین پلیسه. گفتم کار خلاف نمی کنم و بلند شدم. طرف خیلی عذر خواهی کرد و گفت می دونم به طبیعت علاقه داری خوش باش. گفتم اهل خلاف نیستم. گفت خدا کنه همه خلاف ها این جوری باشه. با عذر خواهی ازم خداحافظی کرد و رفت.
دیشب جائی نرفتیم. دیروز هم تقریباً تمام مدت خونه بودم و استراحت می کردم و البته کلی وقت هم برای وبلاگ ها گذاشتم. چند تا عکس توی وبلاگ عکس گذاشتم. کلی هم گشتم تا بالاخره دفترچه داستان های قدیمی رو هم پیدا کردم. حالا داستان ها خیلی به هیجانم نمیاره ولی در هر حال چون جزء خاطرات جوونی ام هست آنها را هم کم کم و به تدریج توی وبلاگ داستان می گذارم. دیروز یک شعر دیگه هم اضافه کردم.
عصری قرار است عید دیدنی خونه برادر بزرگم برویم.

یکشنبه ۲۲ مارس ۲۰۰۹

2 فروردین 1388

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم ====پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
عمر خیام


امروز هم هوای تهران همچنان ابری است. در واقع آسمان ابری است اما دیگه بارون نمیاد و صدای چیک چیک بارون هم توی ناودون نمیاد. خلاصه هوا عین هوای دیروز بیخوده.
دیشب همه خواهر، برادر هام به جز خواهر بزرگم اومده بودن خونه ما؛ با بچه ها و بعضاً نوه هاشون. جای شما خالی خیلی خوش گذشت.
در ضمن مطابق معمول وقت هایی که به لحظات حساس تاریخی نزدیک می شیم، بعضی ریش سفید ها یا نماینده هاشون داشتن مقدمه چینی می کردن که گند بزنن توی روحیه شاد و سرحال من. صحبت وبلاگ ها که پیش اومد، از گوشه وکنار زمزمه هایی شنیده می شد که" مراقب باش، نکن از این کارها، خطرناکه حسن!" "چند روز پیش یکی رو به خاطر وبلاگ نویسی اعدام کردن" و از این قبیل حرف ها.
من گفتم:" ببینید حداقل از زمانی که من شانزده ساله بودم یعنی از حدود سی و دو سال پیش توی خونواده ما از همین بحث ها بوده و هیچ اثری هم نداشته. در واقع هریک از طرفین عرض خود برده و زحمت طرف مقابل را داشته. البته طبق معمول همیشگی بعضی ها اصلاً اعصاب معصاب نداشتن که حرفهای منو بشنون. بگذریم.
اما در واقع جواب اصلی من به اونها این است که آدم فقط دو ماه همون طوری که خودش دلش می خواد زندگی کنه؛ بعد بگیرن اعدامش کنن. باور کنید که لذتی بالا تر از این نیست.
آدمی که نتونه حرف دلش رو اون هم با هویت واقعی خودش بزنه، دیر یا زود دچار بحران هویتی میشه یا دو شخصیتی میشه. آدم دو شخصیتی هم دچار انواع و اقسام بیماری های پسیکولوژیک و پسیکوسوماتیک می شه.
من هم اگه امسال روحیه ام بهتره به خاطر اینه که بعد از گذشت سال های دراز با هویت واقعی خودم دارم حرف های دلم رو می زنم. همه جا درون و بیرون، خانه و اداره، پیش دوست و دشمن یک شخصیت دارم. باور کنید من اصلاً تحمل دو شخصیتی بودن رو ندارم. شاید بعضی ها از نظر روانی دارای چنین توانایی باشند. اما من یکی این توانایی رو ندارم.
حالا من هی می خوام این وبلاگ شخصی رو سیاسی اش نکنم. اگه شد.